ارغوانارغوان، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 12 روز سن داره

شادی خونه ما

ارغوان و راستین

ارغوان من قطعا راستین اولین همبازی شما نیست اما  به طور قطع اولین حقیقتا همبازی شماست، چرا که شما دوتا یه مدت طولانی بدون اینکه همدیگر رو اذیت کنید با هم بازی می کنید و من عاشق بازی کردن شما دوتا با هم هستم. البته باید اعتراف کنم که شما اگر هم نخوام بگم همیشه اما اکثر اوقات به راستین زور میگی و چندین بار دیدم که حتی راستین مثل یه جنتلمن واقعی در مورد شما کوتاه اومده. اولین باری که رفته بودیم خونه شون شما دوتا خیلی قشنگ چهار دست و پا دنبال هم راه افتاده بودین و تو کل خونه شون سرک می کشیدید و خیلی با مزه هر وقت به یه دو راهی می رسیدین ، هر کدومتون از یه مسیر می رفتین  و بعد از یکی دومتر وایمیستادینو به پشت سرتون نگاه می کردین و د...
6 مرداد 1392

این تاپیک فقط عکس

                         انقدر اذیت کردی که مامان کردمت تو زندان، اما شما همچنان داری به فعالیتت ادامه میدی.                                  ادامه عکس ها در ادامه مطلب     ارغوان در حال آماده شدن برای بیدار کردن بابایی                             ...
6 مرداد 1392

تولد دو رقمی

دوازده تیر هزار و سیصد و نود و دو   (تاریخ مطلب متعلق به ویرایش مجدد و گذاشتن عکس می باشد) ارغوان قشنگم ده ماهه شدنت مبارک. دیشب یه تولد کوچیک برات گرفتیم. یه تولد چهار نفره با من و شما و عمه زهرا و بابا محسن که زحمت کیک رو هم عمه جون کشیده بودند.  تولد ده ماهگی شما با تولد عمه جون یکی شده بود. ایشالله هردو تون صد و بیست ساله بشید. چقدر زود ده ماه گذشت. چقدر زود داری بزرگ میشی، واقعا به یک چشم بر هم زدن. البته وزنت از شش ماهگی تا حالا فقط صد گرم بیشتر شده، یعنی نه کیلو و صد گرم شدی و البته من می دونم که همه اینها به خاطر در آوردن دندوناته و شما الان صاحب هشت مروارید قشنگ تو صدف دهان قشنگت ترت هستی. قدت هم ه...
6 مرداد 1392

تولد عمه جون

دوازده تیر هزار و سیصد و نود و دو    زهرای عزیزم، خواهر خوبم تولدت مبارک. پریشب تولد عمه جون بود. ایشالله صد و بیست سال زنده باشه و همش برای شما چیزای قشنگ بخره. ما به دعوت عمه جون برای شام رفتیم برج میلاد. واقعا خیلی خوش گذشت و مطمنن به شمام همینطور چون تو فضای باز بود و هروقت حوصله ات سر میرفت می بردیم می چرخوندیمت. برای اولین بار دادیم رو صورتت نقاشی بکشند. خانم نقاش مهربون شما رو شیبه یه موش کوچولوی خوردنی کرد. انقدر ناز شده بودی که هرکی میدیدت می گفت وای چه موش نازی... اینم از خاطره یه شب خوب به افتخار عمه جون.                  &nb...
6 مرداد 1392

دانستني هاي ١

اين تيتر رو براي اين نوشتم تا هرز چند گاهي بيام و از كارايي كه ياد گرفتي و انجامشون ميدي بنويسم. البته قبلا هم نوشته بودم اما بدون اين عنوان. كارهاي جديدي كه تو اين يك ماه اخير ياد گرفتي عبارتند از:  كنترل تلويزيون رو بر ميداري و ميگيري به سمت تلويزيون، دستات رو يه عالمه ميكشي سرت رو از يه طرف مي چسبوني به گردنت و دكمه ها رو فشار ميدي و كانال ها رو اتفاقي عوض ميكني. عينك ماماني رو بر ميداري و به زور مي خواي بزني به چشماي قشنگت  هر چي رو كه بخواي با انگشتت بهش اشاره مي كني و يه صدايي از خودت در مياري كه يعني بدش به من. اگر يه آهنگي در حال پخش باشه و شمام در حال ناناي كردن باشي و آهنگ متوقف بشه، با انگشتت بهش ...
6 مرداد 1392

اولين قدم ها

ارغوانم امروز و همين چند لحظه قبل يعني تو تاريخ جمعه، چهار مرداد هزار و سيصد و نود و دو ساعت حول و حوش ده دقيقه به هشت شب، اولين قدم هاي زندگي قشنگت رو بدون كمك من و بابايي و كليه وسايل خونه برداشتي. سه قدمي كه حتي ايستادن ابتداييش هم بدون كمك ما بود. سه قدمي كه بيشتر شبيه دويدن بود تا گام برداشتن. سه قدمي كه خودت ترسيدي و حتي اگه بابايي بغلت نمي كرد و من دست و جيغ و هورا نمي كشيدم بي شك به گريه تبديل مي شد. سه قدمي كه من و بابا محسن رو برد تو آسمون ، چند لحظه اون بالا نگه داشت و بعد آروم و بي صدا اورد رو زمين. سه قدمي كه ابتداي آغازين تو، تو زندگي انشالله پربار و طولانيته. سه قدمي كه هيچوقت متوقف نخواهد شد. مي دوني چند وقته كه من...
4 مرداد 1392

اتفاقات اولی

هفته قبل که با بابامحسن رفته بودی حمام بابایی موهات رو یه کم کوتاه کرد.  با اینکه خیلی کوتاه نکرده اما خیلی خیلی نازتر شدی. انگار حلقه های موت بیشتر شده و بیشتر موهات فر می خوره. از وقتی موهات رو کوتاه کردیم شیطون تر شدی، نه فقط من بگم ها نظر بابایی هم هست. این روزها برای راه رفتن آماده میشی و همش بلند میشی و می ایستی. و در حالی که دستت به مبل یا گاز و یا ... است سعی می کنی راه بری. چند شب پیش تو چند لحظه به خودمون اومدیم و دیدیم که از مبلت رفتی بالا و در حالی که خودت هم ترسیدی دیوار رو محکم گرفتی. دیروز هم از جارو برقی رفتی بالا و روش نشستی.   اولین تاب بازی         ...
31 خرداد 1392

یه قرار دیگه تو بهشت مادران

یه بار دیگه با دوستای نی نی نازمون تو بهشت مادران قرار گذاشتیم و این دفعه سه تا دوست جدید هم اومده بودند که ما برای اولین بار باهاشون از نزدیک آشنا می شدیم. برسام و مامان الناز محمدرضا و مامان ثنا برسام و مامان نازیلا دوستای دیگرمون هم؛ پارمین، رونیا، یاسی مهرسا، راستین و رادوین بودند. روز خوبی بود و خوش گذشت، باران جون مامان راستین هم زحمت کشید و برامون آش خرید. موقع برگشت هم بابای راستین زحمت کشید و ما رو تا خونمون رسوند، تقریبا همسایه هستیم. مامان و بابای راستین بعد از اصرار های زیاد من و بابا محسن اومدند خونمون و یه کم نشستند و دوتا بابا ها هم باهم آشنا شدند و با هم اختلاط کردند. اینم از خاطره یه روز خوب. ...
31 خرداد 1392

نه ماهگی ارغوان نازم

ارغوان من، نه ماهه شدنت مبارک. مامانی رو ببخش که دقیقا تو روز نه ماهه شدنت مطلبی برات ننوشتم. هم سرم خیلی شلوغ بود و صد البته که تنبلی کردم. اما الان به جبران اومدم و می خوام یه عالمه برات بنویسم از همه چیزهایی که باید می نوشتم و تا حالا ننوشتم. اول در مورد نه ماهه شدنت: پایان این ماه مصادف بود با یه عالمه کارای جدید و البته هزار برابر شیرین تر شدن شما شما چهار دست و پا رفتن رو تجربه کردی. انقدر سریع میری که یهو آدم بر میگرده  می بینه پشت سرشی و یهو نیستی. یه روز داشتم خونه مامان جون مسواک می کردم که یه دفعه کنارم یه صدایی شنیدم چون در حیاط باز بود فکر کردم گربه اومده تو خونه. البته اشتباه هم نکردم شما از هال خو...
31 خرداد 1392